تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
اپیزود اول:

یک ورزشکار حرفه ای، در یک تیم حرفه ای

یک فوتبالیست حرفه ای با درآمدی فوق العاده

دروازه بان تیم هانور آلمان ( اسم تیم منو به یاد فیلم خیابان هانور میندازه)

32 ساله، با همسری به نام ترسا ازدواج میکنه و یک دختر هم داره و در یک مزرعه زیبا زندگی میکنن


نگاه دیگران: وای چه مرد خوشبختی، چه زندگی خوبی، چه وضع مادی توپی دارهههههه

جمع بتدی: خوشبخت


اپیزود دوم:

دختر کوچیکش به نام لارا، در آگوست 2006 به علت حمله قلبی میمیره.

در نوامبر 2009 هم در اثر برخورد با یک قطار در نزدیکی خونه اش، میمیره

مدیر برنامه هاش بلافاصله پس از شنیدن این خبر اعلام میکنه که این یک خودکشی بوده


نگاه دیگران:  وای بدبخت، چه سرانجام شومی

جمع بندی: بدبخت


الان خوب میدونم، خوشبختی اون چیزی نیست که به ظاهر دیده میشه. به جای چشم دوختن به خوشبختی دیگران و حسرت خوردن، بیاید زندگی کنیم

اینک نامه نوزدهم از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته نادر ابراهیمی

"بانوی بزرگوار من!


به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما- تو و من- هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکرده ایم.
این حقیقتاً اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم. و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است...
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع- همچون آسمان سخی- از ارتفاعی دست نیافتنیف به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد- بدون توقع تصرف آن شادی یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، همچون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد، و در قفسی محبوس کرد- به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آنگونه خوشبختی- که آرمان نهایی انسان است- نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است، و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی: "کی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟" و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم. بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:36  توسط عباسعلی دهقان  | 


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش 


هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن 

دکتر شريعتي
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:30  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام دوستان مهربان و یاران همراهم


امروز میخوام چند جمله معروف رو یادآوری کنم تا راجع بهشون با هم حرف بزنیم:


"اگر نتوانیم عاشق کسی باشیم که او را میبینیم، چگونه میتوانیم عاشق خدایی باشیم که او را نمی بینیم؟"  

     مادر ترسا

"هرگز چهار چیز را در طول زندگیتان نشکنید: اعتماد، رابطه، تعهد و قلب هیچ انسانی را. زیرا آنها تنها چیزهایی هستند که شکستنشان بدون هیچ صدایی است ولی با یک دنیا درد."                          چارلز دیکنز

"اگر کسی بگوید هیچگاه در زندگیش شکست نخورده است، مطمئنا او هیچگونه برای بدست آوردن چیز جدیدی در زندگیش تلاش نکرده است."                                                                          آلبرت انیشتن

"وقتی احساس کردید در مسیری گام بر میدارید که هیچ مشکل و مانعی سر راهتان نیست تا از آن عبور کنید، مطمئن باشید راه را اشتباه انتخاب کرده اید"                                                          سوامی ویویکاناندا

و بالاخره: 

"من نمیگویم هزار بار شکست خوردم، بلکه میگویم هزار راه جدید کشف کردم که میتواند به شکست ختم شود."                                                                                                         توماس ادیسون

فکر کنید تا راجع بهشون با هم حرف بزنیم

با تشکر از همراهی شما

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:13  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام دوستان مهربون و یاران همیشگی


به ترانه های امروزی نگاهی میکنم.

"نمک رو زخم من نباش، من زخمی غرورتم    از زخم من قصه نگو   قصه من تکراریه"

"برای قلب عاشقم   لاف صداقت رو مزن"

"میخوام ازت جدا بشم  یه ذره تنها بمونی"

یادمو غزلی از حافظ می افتم، توی آلبوم عشق داند استاد شجریان:


"لاف عشق و گله از یار     زهی لاف دروغ          عشق بازانی چنین     مستحق هجرانند"


باور کنیم که عشق هامون قلابی شده، عشق پلاستیکی، چقدر کم هستند عشقهای واقعی

عشقی که توش گله ای نباشه، نق نباشه، بی وفایی نباشه و بی توجهی نباشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:45  توسط عباسعلی دهقان  | 

خدمت دوستان گلم سلام

خوبین ایشاله؟

عجب بحث جالبی شد تو پست قبلی، از قله به تپه خاکی رسیدین.

جالب بود. اما از این شوخیها که بگذریم بهتره اون چیزی که میدونم درسته رو ادامه بدم، البته با اجازه از دوستان گلم بخصوص "یکی" و علی

اولا در پاسخ به سوالات و نظراتتون، میخواستم بگم، قله خوشبختی اونقدر ارزشمند و زیباست که قرار نیست به راحتی کسی بهش صعود کنه. پس اگه نتونستین، صورت مسئله رو پاک نکنیم که اصلا قله ای نیست و از این حرفا.

اما بحث شیرین فتح قله. به نظر من همه کسانی که تو این مسیر می افتند تا طرف مقابلشون رو بشناسند، انگار توی حل مسئله پیدا کردن Global Maximum هستند. اما تکنیک آدمها با هم متفاوته. اکثریت قریب به یقین آدمها سعی میکنند مسئله رو با تکنیکهای جستجوی محلی حل کنند. اونها با داشتن شواهد مسیری رو که حس میکنند بیشتر به قله شبیه هست رو انتخاب می کنند. در واقع در لحظه تصمیماتی رو میگیرن و یا فرض را بر مبنای شناخت نسبی  و نه کامل از طرف مقابل گذاشته حرکت میکنند. اما درست تو لحظه ای که انتظار دارن به قله رسیده باشند، تازه میبینند رسیدن به Local Maximum. و جالب اینجاست که این قله های محلی به بن بست بسیار شبیه هست. چون از تمام راههای و شرایط جانبی بهتره، اما تازه میبینین که خوشبخت نیستین. احساس میکنین به بن بست خوردین و در اکثر مواقع راه برگشتی هم در کار نیست.

به نظر من هر وقت در مسیر پیچیده ای مصرانه و با تلاش زیاد و به اصطلاح گیر دادیم، در اکثر مواقع باختیم.

آدمهای خاصی هستن که روشهای Global رو هم به این جستجوی محلی اضافه میکنند. اونها در رسیدن به تپه های سر راه قله، اونقدر از فتح تپه سرمست نمیشن که قله رو یادشون بره، بلکه خیلی وقتها از کنار تپه میگذرن و فقط قله رو در نظر میارن. اینجوری میشه موفق شد.

کسی نیست که توی زندگیش با چالش(چاله) مواجه نشده باشه، از کنارش نگذشته باشه و خوشبخت شده باشه.

زندگی همیشه درگیری با همه مشکلات و حل همه اونها نیست. ماها هیچکدوم اونقدر توانا نیستیم که فکر کنیم هر مشکلی رو میتونیم حل کنیم. بلکه بعضی وقتها هنر در عبور با کمترین خطر از کنار مشکلاته.

فراموش نکنیم، هر قله ای به شرطی که توسط ما قابل فتح باشه، حتما ارزش هر گونه تلاشی جهت صعود رو داره

فعلا این بحث تا همینجا، اگه علاقه مند بودین، بحث رو ادامه میدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:29  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام دوستان

امروز میخوام درک خودم رو از مسیر رسیدن به خوشبختی واستون باز کنم.

تصور کنید تصمیم میگیرید به یه قله بلند صعود کنید. قله کوهی که صعود به اون سخته و کار هر کسی نیست. و اون طرف قله یک بهشت به تمام معنی است. دشتی سر سبز، با طراوت. جایی که میتونید خوشبختی رو کاملا لمس کتید.

حال در صعود به قله سه حالت وجود داره. یکی اینکه به سلامتی صعود میکنید. دوم اینکه نمیتونید صعود کنید ولی با انگیزه کافی تصمیم میگیرید قله دیگری رو برای صعود انتخاب کنید. و حالت سوم اینکه نه تنها صعود نمی کنید بلکه توان و حوصله صعود به قله دیگری رو هم از دست میدید.

آدمها واسه اینکه به خوشبختی برسن، باید یکی از قله ها را فتح کنند و تا فتح نکنند رنگ خوشبختی رو هم نمی بینند. ممکنه کوهنورد مجرب و خوبی بشن، اما خوشبخت نه.


انسانها با ازدواج، قله ای رو جهت صعود انتخاب میکنند. اولا اگه قله رو اشتباه انتخاب کرده باشند، یا اینکه مجهز و با تفکر و برنامه ریزی به فتح قله برن، به احتمال بسیار زیاد شکست میخورند.

حالا به فرض آنکه انتخابشون درست هم باشه، باز مسئله اصلا ساده نیست. مسیری سخت به نام شناخت، همسویی و سازگاری. سازگاری نه سازش. گذشت نه فراموش کردن خود. مسیری که با صبر و حوصله زیاد و تلاش جهت درک طرف مقابل.

شناخت همیشه پر از درده. همیشه سخته. اما راه میانبری هم جهت صعود به قله وجود نداره. اینجا مرد ره میخواهد. فردی که تحمل سختی رو نداره مثل کوهنوردی است که پیش بینی نمیکنه کوه سخته و مجهز و با برنامه به فتح کوه نرفته.

حالا اون سه دسته  که اول اشاره کردم  کاملا معلومه. در حالت اول یه زوج خوشبخت داریم. اما حالت دوم ، دو نفر که بعد از تلاشی نافرجام جدا میشن تا راهشون و خوشبختیشون رو در جایی دیگه جستجو کنند. و دست آخر حالت سوم تقریبا معادل separated هست. یعنی دو نفر که به ظاهر زوج هستند، اما خوشبختی در کار نیست. نا امید و به جبر زمانه و شرایطی از قبیل بچه و تابوی طلاق ترجیح دادند، بی هیچ رنگ و بویی از خوشبختی صرفا با هم باشند.

البته یه چیز همیشه مهمه، اون هم اینه که آدم وقتی در فتح یه قله انرژی زیادی صرف میکنه ولی نا موفق میشه، زمان زیادی واسه ریکاوری نیاز داره و به این راحتی نمیتونه به قله ای دیگه فکر کنه . نکته دیگه این که این صعود به تنهایی امکان پذیر نیست. و جالبتر اون که اگه یکی دست از تلاش برداره دومی هم سقوط میکنه. یعنی یا هر دو صعود میکنن یا هر دو سقوط. انگار به هم بسته شده اند.

این بحث تا اینجا باشه، ادامه بحث در مورد جزئیات صعود رو تو پستهای بعدی میارم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:21  توسط عباسعلی دهقان  | 

روبرويم نشسته بود و فقط فاصله، هُرمي از نفس ها بود
روبرويم نشسته بود و واي... چشم هايش چقدر زيبا بود
رسته از واژه هاي کم مقدار چشم هايش تمام معنا بود
روبرويم نشسته بود و دلم سوخت درمحشري آه برپا بود
شعله مي زد دل رميده و عقل عاجز از حل آن معما بود
و زمان ، در تلاقي دو نگاه از ازل تا ابد تماشا بود
پيدا بود « تمام » در نگاهش چگونه بايد گفت؟ آه تمام
موج مي زد در آن نگاه، غزل پلك ها ساحل دو دريا بود
روبرويش ، تمام هستي من همه جان من تمنا بود
کاش مي شد تمام ثانيه ها در همان لحظه در همان جا بود
روبرويم نشسته بود و « من » به درازاي لحظه اي  « ما » بود

شعری از مجید اقبال

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:47  توسط عباسعلی دهقان  | 

سلام دوستان

مدتها بود مطلبی ننوشته بودم، اما امروز برگشتم با کلی مطلب جالب و خوندنی

چند وقت پیش بطور اتفاقی به آلبومی از  دسپینا وندی برخوردم. با گوش کردن به این آلبوم احساس خوبی پیدا کردم و تونستم سریغ باهاش ارتباط برقرار کنم.

این شد که سعی کردم از این خواننده بیشتر بدونم. این پست خلاصه ای از بیوگرافی این خواننده هست.

دسپینا در سال 1969 در اشتوتگارت آلمان متولد شد، اما والدینش یونانی بودند و در 6 سالگی به یونان بازگشتند، به همین دلیل بر خلاف کلیه اعضا خانوادش دسپینا آلمانی یاد نگرفت. دسپینا یک خواهر و یک برادر بزرگتر از خودش دارد. مثل خیلی از دخترانی که در خانواده های متوسط یا پایینتر از متوسط زندگی میکردند، اوج آرزوهای او خوانندگی یا بازیگری بود، اما او خوب میدانست بایستی پیش زمینه قوی داشته باشد تا بتواند به آرزوهایش برسد. لذا به تحصیل در رشته های روانشناسی، فلسفه در دانشگاه تسالونیکی پرداخت.

جالبه بدونید، در ابتدای خوانندگی بود که دسپینا نام خانوادگی خود را از مالیا به وندی تغییر داد تا گذشته خود را به گونه ای مخفی کند.

دسپینا با دمیس نیکولایدیس بازیکن معروف تیم ملی فوتبال یونان و باشگاه آاک یونان ازدواج کرد. که حاصل این ازدواج دو فرزند به نامهای ملینا و جیورجس بود که فرزند دومش در سال 2007 متولد شد.

فیلمی مستند در مورد ثروتمند ترین افراد در اروپا از شبکه دیسکاوری در سال 2003 پخش شد که دارایی این زوج را بالغ بر 10 میلیون یورو اعلام کرد.

قبل از اینکه به فعالیتهای هنری او بپردازم در مورد یه اتفاق جالب تو زندگی دسپینا واستون میگم.

در سال 2008 از یه حادثه رانندگی بسیار وحشتناک که در اثر سر خوردن ماشینش در خیابونی که بر اثر نشت روغن از یه کامیون لغزنده شده بود، به شکلی بسیار عجیب جون سالم به در برد. همه کسانی که اون ماشین را بعد از این سانحه دیده بودند، از این اتفاق به عنوان یه معجزه یاد کردند که تنها یک خراش بر صورت دسپینا بوجود اورده بود.

اما بعدا دسپینا جایی گفت که ترجیح میداده مرده باشد تا اینکه معلول میشد. این حرف او به مزاق خیلی ها خوش نیومد.

حالا برسیم به فعالیتهای هنری و خوانندگی دسپینا.

اولین آلبوم او در سال 1994 به نام "به من لبخند بزن" منتشر شد. این آلبوم رو همه با تک آهنگی به نام To Adieksodo که به شکل همخوانی با جیانیس پاریوس اجرا شد میشناسند.

آلبوم بعدی او به نام "تو همانی که من منتظرت هستم" در سال 1996 منتشر شد. ولی این دو آلبوم محبوبیتی برای او به همراه نیاورد.

آغاز محبوبیت و شهرت دسپینا را میشه از آشنایی او با فوبیاس ترانه سرای معروف در سال 1997 دونست.

فوبیاس ترانه سرای کلیه ترانه های آلبوم بعدی دسپینا به نام ده فرمان بود. این همکاری سکوی پرشی برای دسپینا شد. این همکاری تا جایی ادامه یافت که دهمین سال همکاری خود را هم با انتشار آلبوم "10 سال  با یکدیگر" جشن گرفتند.

آلبومی از دسپینا وندی

این مطلب ادامه دارد.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:15  توسط عباسعلی دهقان  | 

نان را از من بگیر اگر می خواهی

هوا را از من بگیر

اما خنده ات را نه

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری

و آبی را که به ناگاه از شادی تو سریز می کند

موج ناگهانی از نقره که در تو می زاید

 از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته که دنیا را دیده است

بی هیچ دگر گونی

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید

 عشق من

خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من در سنگفرش خیابان جاری است

بخند

زیرا خنده تو برای دستان من

شمشیری است آخته

خنده تو در پاییز

در کناره دریا

موج کف آلود را باید برفرازد

و در بهاران عشق

من خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم

گل آبی

گل سرخ کشورم که مرا می خواند

بخند بر شب

بر روز

بر ماه

بخند بر پیچ آپیچ خیابان های جزیره

بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد

اما

آن گاه که چشم می گشایم و می بندم

آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند

نان را

هوا را

روشنی را

بهار را

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا ببندم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 7:55  توسط عباسعلی دهقان  | 

آنانکه به محبوب رسیدند، آرامند و خموش

        و آنانکه در راه رسیدنش سرگردانند، پر از هیاهو، بی قراری و نا آرامی

واااااااااااااااای چه سخت است عبور از باریکه راه هیاهو به آرامش

        اگر تو دستم را نگیری

                    اگر همراهیم نکنی

                                         اگر دلم به بودنت گرم نباشد

نه نمیتوانم

نمیتوانم از این باریکه راه عبور کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:35  توسط عباسعلی دهقان  |