تبليغاتX
یادگار دوست
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
به اطلاع کسبه و اهالی محل می رساند، وبلاگ یادگار دوست به آدرس مشابه در Wordpress منتقل گشته است.

منتظر قدوم گرم شما در وبلاگ جدید هستم

یا علی

http://adehghant.wordpress.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 10:27  توسط عباسعلی دهقان | 
سلام دوستان عزیزم،

الان تو سالن ترانزیت فرودگاه امام هستم و تا یه ساعت دیگه از ایران میرم

از اینکه تو این مدت همراه من و وبلاگم بودید ممنونم.

ایشاله تحولی نو در این وبلاگ رو با برگشتنم به کانادا آغاز میکنم

به امید شادی همه شما 

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 5:35  توسط عباسعلی دهقان | 
ما می‌باید کامل‌ کنیم‌ یک‌دیگر را ،
نه‌ آن‌ که‌ همانند شویم‌!
تو جبران‌ می‌کنی‌
 
کم‌ْبودهای‌ مرا
وَ آن‌جا که‌ تو تُند می‌روی‌
من‌ قدم‌ آهسته‌ می‌کنم‌!


ما می‌باید کامل‌ کنیم‌ یک‌دیگر را ،
نه‌ آن‌ که‌ همانند شویم‌!
تفاوت‌ها،
زنده‌گی‌ را پُربار می‌کنندُ
عشق‌ را
افسون‌!
 

-------------------------------------------

این‌ راه‌ را داری‌،
که‌ پیشاپیش‌ برنامه‌بریزی‌ برای‌ زنده‌گی‌اَت‌
وَ به‌ آن‌ برنامه‌ متعّهد باشی‌ُ
دنبال‌ کنی‌
 
مسیری‌ معین‌ شُده‌ را!

این‌ راه‌ را داری‌،
که‌ یک‌ مسیرِ اصلی‌ داشته‌ باشی‌
 
برای‌ زنده‌گی‌ کردن‌،
آماده‌ برای‌ هَرَس‌ شُدن‌،
برای‌ رویارویی‌ با اتفاقات‌ِ پیش‌بینی‌ نَشُده‌...
هم‌ْراه‌ شادی‌ِ هُشیارانه‌یی‌ در هر روزِ تازه‌!

راه‌ِ اول‌ به‌ ناخشنودی‌ ختم‌ می‌شودُ
 
راه‌ِ دوّم‌ ،
به‌ آرامش‌...
 
----------------------------------------------

با تکرارِ جذرُ مد،
تمرین‌ کنیم‌
 
بازی‌ِ مُداوم‌ زنده‌گی‌ را!
داشتن‌ُ
 
رها کردن‌ را...
 
-----------------------------------------

تا آن‌هنگام‌ که‌ فصل‌ِ آخر
در کتاب‌ِ زنده‌گی‌ِ انسانی‌ نوشته‌ نَشُده‌،
هر صفحه‌ وُ هَر تجربه‌یی‌ مهیج‌ است‌!
همه‌ چیز گشوده‌ است‌ُ قابل‌ تغییر!
کسی‌ که‌ تنها
 
به‌ فصل‌های‌ قدیمی‌ُ ورق‌ خورده‌ی‌ کتاب‌ بیاندیشد،
نقطه‌ی‌ اوج‌ِ فصل‌ِ آخرِ زنده‌گی‌ را
از دست‌ می‌دهد


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 9:34  توسط عباسعلی دهقان | 
گهی افتان ، گهی خیزان

به دیدارت دویدم

ولی درست آن زمانی که خسته و درمانده بودم و در آستانه نا امیدی

نشانه های روشن به من نشان دادی

راستی چرا راه رسیدن به تو اینقدر دست انداز دارد؟ اینقدر سخت است؟ اونقدر سخت و پیچیده اش کردی که اکثر آدمها با اولین سختیهای مسیر نا امید میشن

مگه رسیدن به تو ارزش این همه سختی رو نداره؟

من میگم هر که فقط لحظه ای تو را دیده باشد و تجربه کرده باشد، تا انتهای مسیر را با هر سختی باشد طی میکند.

اما من به تو میرسم، ایمان دارم که به تو می رسم.

نمیدونم ما آدمها چه بر سرمون اومده که با ارزش ترین واژه دنیا را با غرور، لجبازی، منم منم هامون معامله کرده ایم و چه باخته ایم.


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 10:30  توسط عباسعلی دهقان | 
چمدانهایم را بسته و عزم سفر کرده ام، سفری دور و دراز، 

    سالها پیش این سفر را آغاز و نیمه تمام مجبور به رها کردنش شدم، اما این خود عاملی شد جهت شناخت خودم

این که بدانم کیم؟ و از دنیا چه میخواهم و چگونه در پی خوشبختی بدوم؟

به قول دکتر هلاکویی، خوشبختی چیزی نیست جز بکارگیری تمام انرژی درونی، ذهنی و فیزیکی، در راه رسیدن به هدفی واقعی، شدنی، جهانی و اخلاقی با انجام  کار و تلاشی آگاهانه، آزادانه، مهربانانه و دوستانه، سازنده، مسئولانه و اخلاقی.

میدانم از آن چیزی که مرا به کمال و آرامش و نزدیکی به حقیقت جهان است، دور شده ام، اما من با تلاش و کوشش به آن میرسم.

میخواهم در سمفونی خلقت و زندگی خدا، همچون تکنوازی با آهنگ زندگی جهان، همنوا شوم تا به آرامش توام با هیجان برسم.

آری ای دوست، سفر نزدیک است.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 11:23  توسط عباسعلی دهقان | 
نام مارگوت بیگل را اولین بار از آلبوم "سکوت سرشار از نا گفته ها"ی شاملو شنیدم، آلبومی که با ترجمه آزاد اشعار این شاعره آلمانی توسط احمد شاملو و صدای بی نظیر خود شاملو، اثری معنوی و جاودان خلق کرد.

اشعار زیبا و اثر گذار این شاعره نامی آلمان، علاقه مندم کرد تا به اشعار معنوی و زیبای این شاعر بیشتر توجه کنم. در ادامه ترجمه چند شعر از او را میارم. این اشعار ترجمه یغما گلرویی هستند و در کتابی به نام "فرشته ای در کنار توست" جمع آوری شده است.

-------------------------------------
عشق‌، هدیه‌ است‌...
جان‌دارُ مجسّم‌!
حادث‌ می‌شودُ
تحمیلش‌ نمی‌توان‌ کرد.
قلب‌ را لب‌ْریز می‌کند.
با عقل‌ فهمیده‌ نمی‌شودُ
به‌ چنگ‌ نمی‌آید.
مقدّری‌ست‌ که‌ همه‌ چیز را
دگرگون‌ می‌سازد.

عشق‌، هدیه‌ است‌...
تُردترین‌ُ گران‌مندترین‌ِ هَر زنده‌گی‌.
دوست‌ داشتن‌ُ
 
دوست‌ داشته‌ شُدن‌
وَ از نو شناختن‌ِ هر روز.
 

-----------------------------------------------------

در کنارِ تواَم‌! دوست‌ِ من‌!
احساسم‌ را با تو در میان‌ می‌گُذارم‌،
اندیشه‌هایم‌ را با تو قسمت‌ می‌کنم‌،
راهی‌ مُشترک‌ پیش‌ِ پایت‌ می‌گُذارم‌،
امّا ازآن‌ِ تو نیستم‌!
با مسئولیت‌ خود زنده‌گی‌ می‌کنم‌!
 
مرا به‌ ماندن‌ مجبور نکن‌! دوست‌ِ من‌!
احساسم‌ را به‌ کفه‌ی‌ قضاوت‌ نگذار!
نه‌ اندیشه‌یی‌ برایم‌ معین‌ کن‌
وَ نه‌ راهی‌ برای‌ درنوشتن‌!
به‌ تصاحبم‌ نکوش‌ُ
 
تعهداتم‌ را نادیده‌ مگیر!

اگر از آزادی‌ محرومم‌ کنی‌
ـ دوست‌ِ من‌! ـ
تو را از بودنم‌ محروم‌ خواهم‌ کرد!
 

---------------------------------------------

زمانی‌ در چشمان‌ِ تو ،
نابودی‌ُ
یأس‌ُ
 
دل‌ْمُرده‌گی‌ در سخن‌ بودند!

اینک‌ امّا چشمانت‌
از جرأت‌ُ
 
امیدُ
 
شوق‌ِ حیات‌ چراغانند!

عشق‌ ،
دگرگون‌ می‌کند!
 
---------------------------------------


آن‌ْهنگام‌ که‌ آغوشی‌
 
به‌ جای‌ نثارِ امنیت‌
 
نفس‌ را به‌ شُماره‌ آوَرَد،
آن‌ْهنگام‌ که‌ دست‌ها به‌ جای‌ رها کردن‌
نگه‌ دارندُ به‌ تصاحب‌ درآورند،
آن‌ْهنگام‌ که‌ هَر سخن‌
نه‌ آرامش‌ِ خاطر
 
که‌ پیغام‌ِ محکومیتی‌ با خود داشته‌ باشد،
تنها رهایی‌ از قیدِ عادات‌
وَ وداع‌ با مایی‌ یک‌طرفه‌ وُ
تویی‌ ستمگر،
راه‌ِ نجات‌ است‌!

این‌ موهبتی‌ست‌ که‌ هر کس‌،
حق‌ِ تعیین‌ِ زنده‌گی‌ِ خود را دارد!
 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:46  توسط عباسعلی دهقان | 

Have you ever watched kids
On a merry-go-round?

Or listened to the rain
Slapping on the ground?


Ever followed a butterfly's erratic flight?


Or gazed at the sun into the fading night?


You'd better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.

Do you run through each day
On the fly?
When you ask "How are you?"
Do you hear the reply?


When the day is done
Do you lie in your bed
With the next hundred chores
Running through your head?


You'd better slow down
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.

Ever told your child,
We'll do it tomorrow?

And in your haste,
Not see his sorrow?

Ever lost touch,
Let a good friendship die
Cause you never had time
To call and say "Hi"?

You'd better slow down.
Don't dance so fast.
Time is short.
The music won't last.

When you run so fast to get somewhere
You miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
It is like an unopened gift....
Thrown away.

Life is not a race.

Do take it slower
Hear the music
Before the song is over.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:48  توسط عباسعلی دهقان | 
شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!
شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!
بس‌کنید
بس‌کنید از این همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانانِ آزادی
نگه‌دارانِ صلح
ای جهان را لطف‌تان تا قعرِ دوزخ رهنمون
سربِ داغ است این‌که می‌بارید بر دل‌هایِ مردم، سربِ داغ
موجِ خون است این‌که می‌رانید بر آن، کشتی‌یِ خودکامگی، موجِ خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وایِ مادرهایِ جان‌‌آزرده است
کاندرین شب‌هایِ وحشت، سوگواری‌می‌کنند
بشنوید این بانگِ فرزندانِ مادرمرده است
کز ستم‌هایِ شما هر گوشه زاری‌می‌کنند
بنگرید این کشت‌زاران را که مزدوران‌ِتان
روز و شب با خونِ مردم آبیاری‌می‌کنند
بنگرید این خلقِ عالم را که دندان بر جگر، بیدادِتان را بردباری‌می‌کنند
دست‌ها از دست‌ِتان ای سنگ‌چشمان بر خداست
گرچه می‌دانم
آن‌چه بیداری ندارد خوابِ مرگِ بی‌گناهان است، وجدانِ شماست
با تمامِ اشک‌های‌ام باز نومیدانه خواهش‌می‌کنم
بس‌کنید
بس‌کنید
فکرِ مادرهایِ دلواپس کنید
رحم بر این غنچه‌هایِ نازکِ نورس کنید
بس‌کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 14:39  توسط عباسعلی دهقان | 
ای زمین گر عشق من      بار سنگین تو شد

روی بال کفترم                مینویسم نام او

مینویسم نام او               هی میکشم اندام او

تا که دنیا باقی است        آسمون هفت طاقی است

آبی هفت آسمان              کفتر ملاقی است

گر ز دریا بگذرم                 زآب دریا بگذرم

موج طوفان گیردم             با خیالت در رهم

با خیالت در رهم               جان به دریا کی دهم

میکشی هر بر رخم           باغ طوبای بهشت

بی وصال یار من               شور و حال یار من

وای من وای بهشت          دشت و طوبای بهشت


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 14:33  توسط عباسعلی دهقان | 

باران که می بارد

              خاطراتم با تو بوی باران میگیرد

خاطراتی که بارانی بودند و خیس

                     هرگز  دوست ندارم روی بند رخت روزگار

                                                               خشکشان کنم

               ای خورشید بی رحمانه متاب


-------------------------------

یادت هست؟

        چه باران تندی می بارید

                        تن تو از باران خیس

                                    و

                        چشم من از درد تو

بی رحمانه پرسیدی چشمانت را باران خیس کرده آری؟

                                              من خنده بر لب و آهی بر دل گفتم

                                                                               آری عزیزم، باران است، باران


+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 23:46  توسط عباسعلی دهقان |